احمد على بابائى
25
منتخب نهج البلاغه ( فارسى )
بخيل و حسود بيچاره نباشد آنكه بى چيز بود * بدبخت مگو كه اندكش نيز بود بيچاره بود بخيل و بدبخت حسود * كاندوخته است و هم چنان هيز بود عجبت للبخيل يستعجل الفقر الذى منه هرب « إلخ » در شگفت باشم از آنكه بخيل شتابان به سوى تنگدستى مى رود ، در صورتى كه از فقر و تنگدستى گريزان است . همانا آنچه دارد از آن سودى نمى برد و به ياد داشتن ديگران حسد مى خورد ، نيز تهى دست باشد چنان كه از داشته خود سودى نمى تواند برد و چون توانگرى از دست مىدهد اندوختهاش را در حسرت نشيند ، اين گروه از عقل معيوب بوده و دانا نباشند و ديوانگان را زر و سيم چون سنگ و خاك باشد كه حسود هر چه جمع آورد باز از داشتن ديگران در رنج است و همچنان توانگرى را ماند كه بدون وارث اندوخته خويش را از دست بداده و به آن جهان شتافته و در حشر از او حساب كشند آنچه را داشته كه اكنون ندارد . پس : بيچاره آن كس نيست كه از مال دنيا ندارد و هم چنان بدبخت او نيست كه باندك زندگى مىكند ، آن كس بدبخت و بيچاره است كه بخيل و حسود باشد چنان كه هر چه دارد نمى بيند و به طمع مال ديگران نشسته و چشم هيز دوخته است .